تبليغاتX
پسر ایران زمین
پسر ایران زمین

رنگین کمان ازان کسانیست که تا آخرین لحظه در زیر قطرات باران بایستد

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

ایمان

جمعه هفتم مهر 1385-1:47 -مرد پارسی زبان

ایمان داشته باش

 

ایمانی از جنس فولاد

 

ایمانی که مهربانان داشتند

 

ایمانی از خورشید بزرگترس

 

ایمانی به اندازه، دوست داشتن

 

ایمانی از روی عشق

 

ایمانی، فنا نشدنی

 

ایمانی راسخ

 

ایمانی که خدا دارد به تو

 

ایمانی که ابلیس پیر نداشت

 

ایمانی که روزگارن را آفرید

 

ایمانی که در تنهای هم با توست

 

ایمانی که تو را می خواند

 

ایمانی  از روی محبت

 

ایمانی از تراژدی زندگییت

 

ایمانی که تو را نتواند خرد کند

 

ایمانی که آرزوهایت را ،نیست نکند

 

ایمانی از اعماق وجودت

 

ایمانی به زلالی آب

 

ایمانی به محکمی کوه

 

ایمانی به اراده فرهاد

 

ایمانی به بزرگی کوروش

 

ایمانی مثل علی (ع)

لینک ثابت |

مرغ بی وفا

چهارشنبه پنجم مهر 1385-23:12 -مرد پارسی زبان

می پرد این مرغ هوس ران از بام من

 

می نشیند تا کس دیگر کند ، عاشقش

 

می دانی، این مرغ چه ها کرد با این دل

 

پس نگذار بنشیند بر دلت همچو حوری

 

پر می زند همچو مرغ گریان

 

تا کند دل تو را پریشان

 

می نشیند به دل صدایش

 

همچو بلبلی زخم دار

 

می خواند از نوای عشق

 

می داند چه کند با صدای عشق

 

میرقصد با صدای تو

 

تا ، تورا کند مست حیران خویش

 

میمیرد برای تو

 

تا کند تورا عاشق خویش

 

میبرد دلت را

 

تا ، تورا کند برده خویش

 

می پرد از بام تو

 

تا تورا کشد، ز عشق خویش

لینک ثابت |

شیرین سخن

چهارشنبه پنجم مهر 1385-23:8 -مرد پارسی زبان

حال دل  باتو گفتن  هوس است

 

خبر دل  شنفتن  هوس است

 

طعم خام بین قصه فاش

 

از رقیبان نهفتن هوس است

 

شب قدری چنین عزیز شریف

 

با تو  تا روز خفتنم  هوس است

 

ده که در دانهای چنین تازک

 

درشب تار سفتنم هوس است

 

ای صبا امشبم مدد فرمانی

 

که سحر گه شکفتنم هوس است

 

از برای شرف به نوک مژه

 

خاک راه تو رفتنم هوس است

 

همچو حافظ به رغم مدیان

 

شعر رندانه گفتم هوس است

 

(حافظ)

 

لینک ثابت |

بیاموز

سه شنبه چهارم مهر 1385-0:23 -مرد پارسی زبان

یاد گرفتم عذاب بگشم ولی لب از شگایت باز نکنم

 

یاد گرفتم که بمیرم بدون چون و چرا

 

یاد گرفتم عاشق باشم بدون هیچ چشم داشتی

 

یاد گرفتم که به روز جدید امید وار باشم

 

یاد گرفتم گذشت کنم  از بدی ها

 

یاد گرفتم ظالم نباشم در عین قدرت

 

یاد گرفتم  دوست داشته باشم با این که می دانستم او مرا دوست ندارد

 

یاد گرفتم صبر کنم در حالی که عمرم می گذشت

 

یاد گرفتم که وفا دار باشم

 

((ای عشقم وفا دار باش با هر کس که هستی))

 

لینک ثابت |

دلم به لرزه در آمده

دوشنبه سوم مهر 1385-0:5 -مرد پارسی زبان

روز ها می گذرد

 

و من هنوز در پی پیدا کردنت

 

در حیاحوی دلم به جستجوی تو می گردم  ،

 

 جستجویی بس نا جوان مردانه ،

 

جستجویی که هیج ردپایی از تو نیست ،

 

جستجویی که من را به زانو در آورده .

 

ولی من  هنوز با امید به این که تو را

 

 پیدا کنم به جستجوی تو هستم  ،

 

پس امیدم را نا امید نکن ،

 

خودت می دانی که دل بنده خدا شکستن گناه است ،

 

می دانم من دل شیشه ای تو را خورد کردم ولی تو رحم کن،

 

ای عشق من کمکم کن ،

 

 ای عشق من ،

 

من را رها نکن که من بدون تو میمیرم

لینک ثابت |

باز می خوانم تو را از دل جان

یکشنبه دوم مهر 1385-0:36 -مرد پارسی زبان

یک رویا

 

یک اندیشه سبز

 

رویایی که همه اش را با تو ساختم

 

رویایی که ،  زندگی کردن را داشت به من می آموخت

 

اندیشه ای که من با آن جان گرفتم

 

اندیشه که مرا با خود تا آخر نشاط رساند

 

اندیشه ای که با آن کویر دلم را به دشتی سرسبز تبدیل کرد

 

ای کاش می توانستم تا آخر عمر تو را با خود همسفر کنم

 

ولی افسوس تو رفتی که رویا و اندیشه دیگران باشد

 

رویا کسانی که رویاهایشان تیره تر از جهنم است

 

اندیشه ای که در آن جز صحرای محشر چیزی نیست

 

ولی دیگر راهی برای برگشت نیست

 

 چون من رفتم که خود را به خدایم رسانم

 

 و در آن جا، جایی برای کسی نیست

 

لباس سفیدم را بر تن خواهم کرد

 

دستانم را پراز مهربانیت ،

 

لبانم ذکر گوی  تو

 

چشمانم جاریست برای دشت سرسبزت

 

تنم فرش خاکت

 

خدا پشتیبانت

 

چون من رفتم

 

ازخاک برآمدیم

 

به خاک برخواهیم گشت

لینک ثابت |

پسر ایران زمین از دل خود گفت:

شنبه یکم مهر 1385-13:59 -مرد پارسی زبان

گریه ام از روی دل تنگی نیست از آن است که ،

 

چرا مرا به به چیزی که ارزش نداشت فروخت و رفت

 

یعنی واقعا من هیچ ارزشی نداشتم

 

 یعنی عشق در این دنیا هیچ است

 

یعنی من ارزش نگاهی دوباره نداشتم

 

یعنی من مستحق مرگم

 

یعنی زیستن فقط ازان اوست

 

یعنی من هیچ حقی ندارم

 

یعنی مرگم برایش شاد کننده است

 

یعنی می داند دوستش دارم

 

یعنی می میرم

 

یعنی زندگی یک بار

 

یعنی برای همیشه خداحافظی کنم

 

یعنی خود را بدون او و در زیر خروارها خاک ببینم

 

یعنی خدایم مرا آرام نمی کند

 

یعنی خدا مرا فراموش کرده

 

یعنی میداند که دوستش داشتم و اور ا از من گرفت

 

یعنی دریا را در خود نیست کنم

 

یعنی هوا را  تنفس نکنم

 

آه و ناله ام را شنیدی خدایا

 

خودت گفتی به دل شکستگان کمک می کنی

 

خودت گفتی من پناه بی کسانم

 

حالا من تنها ماندم

 

حال من دل از بنده ات شکسته

 

پس ....

 

کمکم کن تا روزی  دوباره را آغاز کنم

 

دیگر قلب مریضم مرا یاری نمی کند

 

کمکم کن خدایا

 

کمکم کن ...

 

دیر دم است ...

 

صبح نزدیک است

 

متوسل می شوم به خودت ای که همه هستی از آن توست

 

التماس دعا

لینک ثابت |

دریا و مرد

شنبه یکم مهر 1385-0:2 -مرد پارسی زبان

تنها ، و روی ساحل ،

 

مردی به راه می گذرد.

 

نزدیک پای او

 

 دریا ،همه صدا.

 

شب، گیج در تلاطم امواج.

 

باد هراس پیکر

 

رو می کند به ساحل و در چشم های مرد

 

نقش خطر را پر رنگ می کند

 

انگار

 

هی میزند که : مرد ! کجا می روی ، کجا؟

 

و مرد  می رود به ره خیش.

 

و باد سرگردان

 

هی می زند دوباره : کجا می روی ؟

 

و مرد می رود .

 

و باد هکچنان...

 

 

امواج ، بی امان ،

 

ار راه می رسند

 

لبریز ار غرور تهاجم.

 

موجی پر از نهیب

 

ره می کشد به ساحل و می بلعد

 

یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.

 

 

دریا ،همه صدا .

 

شب ، گیج در تلاطم امواج.

 

باد هراس پیکر

 

رو می کند به ساحل و ....

 

 

(سهراب سپهری)

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.





Powered by WebGozar