باز دوباره روز دیگر آمد ولی افسوس ، چشم گریانم رخ زیبایت را ندید ، و من هم دوباره به امید دیدار معشوقه ام با یک روز و روزها را دوباره سر کنم تا روز دگر فرار سد که شاید لطف خداوند شامل حال من شود و من رخ زیبایت را حتی برای لحظه ای با چشمان عاشقم نمود کنم
مرا تنها گذاشتن و رفتن ولی فقط به امید دیدار تو زنده ماندم
تا به کی به امید روز موعد بیدار بمانم ، خواب آخر فرا رسیده یبا تا پلکانم به هم نرسیده ، بیا که بین من و مرگ فقط یک نفس فاصله باقی مانده ، بیا....
دیگر چشمانم تاب و توان ندارد بیا بیا که من رفتم به سو او که مرا آفرید